المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

457

مروج الذهب ( فارسى )

به تو بد خواهند گفت » ولى اعتنائى نكرد آنگاه قصير بنزد عمرو بن عدى رفت و گفت « ميخواهى سپاه را متوجه تو كنم به شرط آنكه انتقام دائيت را بگيرى ؟ » و او تعهد كرد پس قصير سران سپاه را متوجه او كرد و وعده مال و مقام داد و بسيار كس از ايشان به عمرو پيوست و او با تنوخى پيكار كرد و چون هر دو گروه از تباهى بيمناك شدند تنوخى مطيع شد و كار عمرو بن عدى استقرار گرفت قصير گفت « ببين چه وعده‌اى درباره زباء به من داده‌اى ؟ » عمرو گفت « با او كه چون عقاب آسمان از دسترس بدور است چه ميتوانيم بكنيم ؟ » گفت « اگر كارى نميكنى من گوش و بينى خودم را ميبرم و آنچه بتوانم براى كشتن او ميكوشم تو نيز به من كمك كن تا از بدنامى برهى » عمرو گفت « تو بهتر ميدانى من هم كمكت ميكنم . » پس بينى خويش ببريد و گفتند « قصير بىجهت بينى خود را نبريده است » و اين مثل شد آنگاه برفت تا بحضور زباء رسيد و در جواب زباء كه نام او را ميپرسيد گفت « من قصيرم . بخداى مشرق و مغرب قسم كه هيچكس براى جذيمه خيرخواه‌تر و براى تو بدخواه‌تر از من نبود ولى عمرو بن عدى بينى و گوش مرا بريد و بدانستم كه بنزد هيچكس بىمقدارتر از تو نخواهم بود » زباء گفت « اى قصير ما ترا محترم ميداريم و به كار دارائى خود ميگماريم » و مالى براى تجارت به دو سپرد . او به خزانه حيره رفت و بفرمان عمرو بن عدى هر چه آنجا بود بر گرفت و پيش زباء برد و چون چيزهائى را كه همراه آورده بود بديد خرسند شد و مالى بر آنچه آورده بود بيفزود آنگاه قصير بزباء گفت « هر پادشاهى براى روز مبادا زير شهر خود نقب‌هائى حفر مىكند » گفت « منهم كرده‌ام و از زير تخت خودم راهى حفر كرده و ساخته‌ام كه از زير فرات به تخت خواهرم رحيله توانم رسيد » قصير از اين قضيه خرسند شد آنگاه بنزد عمرو رفت و عمرو با دو هزار مرد كه در جوالها بر پشت هزار شتر بار شده بود حركت كرد تا بنزديك زباء رسيد . قصير پيش رفت و از شتران جلو افتاد و به زباء گفت روى بار وى شهر برو مال خود را به بين و به دروازه‌بان بگو متعرض اموال ما نشود كه مال بىزبان براى